یکی می خواد باهات حرف بزنه

خرید بک لینک
من ضعیفم . خودم این را خوب میدانم . ضعیفم در مقابل عشق ، در مقابل خاطره ها ، ، در مقابل حس شوم وجدان ... من ضعیفم در مقابل زیبایی ، در مقابل آدمهایی که به حریم من حمله می برند ، در مقابل پول ، پول لعنتی .. در مقابل درد تمام حیوانات این شهر .. در مقابل خانواده ام ، آدمهای دور و برم .. من در مقابل خودم ..ضعیفم .. اما احساس ضعف ، احساس شکست به من نمیدهد .. به من می گوید از چه چیزهایی باید فرار کنم ، من بلد نیستم به صورت ضعفهایم سیلی بزنم . .. اما می توانم آگاه باشم که من ضعیفم و به همین آگاهی بسنده میکنم . دلم نمیخواهد مسوول ضعفهایم باشم .. من دلم میخواهد مسوول قوتهایم باشم .. مسوول قسمتهایی از زندگی ام که سرشار است .. من توانم را برای نگه داشتن آن چیز که دوستشان دارم خرج میکنم .. ضعفهایم که هستند ، در بهترین حالت کمرنگ تر میشوند .. اما شرفم ، انسانیتم ، حس همنوع دوستی ام ، مهربانی ام شاید از کفم بروند .. شاید آنقدر نتوانم ضعفهایم را مبارزه کنم ، که بی چیز بشوم ... من نمیخواهم بی چیز باشم .. میخواهم سهم خوب بودن خودم را در دنیا اثبات کنم .. میخواهم خودم را با آنچه هستم و نیستم به جهان یکی می خواد باهات حرف بزنه ...

ما را در سایت یکی می خواد باهات حرف بزنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 19:05

ساعت سه صبح ، در حالیکه خوابم نمی برد ، تصویر واضحی از مردی در ذهنم نقش بسته است که برهنه دراز کشیده است و شمارشی معکوس را میخواند از عددی بزرگ .. امتدادش معلوم نیست به کجا برسد .. به زمان بی حضور آدمها و عشق ها شاید .. عصر که از کار برمیگشتم ، عصر جمعه ، خوابیدم . توی خواب دنبال یک پروانه میکردم که به آن نمیرسیدم .. تا اینکه روی شاخه ای نشست ، تا به آن نزدیک شدم ، در جایی دیگر افتادم .. جایی شبیه دریا ، دریایی که عمقش معلوم نبود .. خودم را به در رها کردم .. با اولین موج نابود شدم و مردم ..دوباره پروانه را دیدم که در بالای سرم چرخ میزند .. دستم را دراز کردم ..اما دیر شده بود .. زنگ خانه را زدند و از خواب بیرون آمدم .. این خواب زندگی را برایم تداعی می کند .. تلاش برای رسیدن به زیبایی . تلاش برای رسیدن به آرزوها .. رسیدن به رسیدن .. اما همیشه تا یک قدمی .. تا یک نفس .. تا یک لحظه قبل تر ... بالاخره یک جایی یک هواپیمایی سقوط میکند ، یک شیشه ای می شکند ، یک فریادی زده میشود .. یک نفر زنگ خانه را میزند .. و تو بیدار میشوی و تو نمیرسی و تو در حسرت پروانه ات خواهی ماند .. این است زندگی . یکی می خواد باهات حرف بزنه ...

ما را در سایت یکی می خواد باهات حرف بزنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 19:05

برای من اینطور است یا همه همینند؟ تاریک که می شود چیزها را به یاد می آورم ... چراغ ها را خاموش می کنم که بخوابم و چیزها را به یاد می آورم و زل می زنم به تاریکی ساعت ها، گوش میدهم به صدای اشیا و دست آخر می فهمم که اصلن نخوابیده ام ... پس کجا بوده ام ؟ بیدار بوده ام این همه وقت را ؟ ... دست می برم به تاریکی و چیزهای به یاد آمده را دانه دانه بر می دارم و نزدیکتر به خودم می گذارم ... بعد می فهمم کمتر چیزی را فراموش کرده ام توی زندگیم .. انگار یادم است صدای قلبم را وقتی شش یا هفت ساله بودم و تمام کوچه را دویدم حتی با تمام جزئیات یادم است که دهانم مزه ی خاک گرفته بود بعد از آن اتفاق ... یادم است که خیابان های دوازده سالگی اوایل آذرماه در ساعت یک و نیم بعد از ظهر چه شکلی بودند وقتی خسته از مدرسه بر می گشتم و همه چیز به طرز غمگین کننده ای در سایه ای ابدی فرو رفته بود ... در خلوتی رقت انگیزی که سرمای پاییز تا مغز استخوان می رفت ... خوب خوب یادم است آذر ماه را .. ساعت ها و ثانیه ها را و تاریکی کمکم می کند .. همیشه هم بد نیست تاریکی ... گاهی می توانی چراغ ها را روشن بگذاری حتی اما در تاریکی باشی یکی می خواد باهات حرف بزنه ...

ما را در سایت یکی می خواد باهات حرف بزنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 19:05

این همه تضاد ممکن نیست! کسی نمی تواند هم از درون مرده باشد و غم لابه لای موهایش رخنه کرده باشد هم آنقدر از زندگی سرشار باشد که پناه گرفتن یک پرنده از سرما روی تراس خانه او را به وجد بیاورد ... ممکن نیست! این من نیستم ...نمی شود که من باشم، نیمه خالی یک لیوان نمی تواند آنقدر پر باشد از تصور خلقت . باور نمی کنم خودم را ... یکی می خواد باهات حرف بزنه ...

ما را در سایت یکی می خواد باهات حرف بزنه دنبال می‌کنید

برچسب: چی بگویم,چي بگويم, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 19:05

صفحه بندی